|
|
|
|
|
از مشرق خیال
صبح از دریچه سر به درون می کشد به ناز وز مشرق خیال تو، صبح تابناک تری را سر در کنار من با چهره شکفته چوگل های نسترن لبخند می زنی من آفتاب پاک تری را در نوشخند مهر تو می بینم در مطلع بلند شکفتن من،روز خویش را با آفتاب روی تو کز مشرق خیال دمیده ست آغاز می کنم من با تو را می روم و حرف می زنم وز شوق این محال: که دستم به دست توست! من، جای راه رفتن، پرواز می کنم! آن لحظه ها که مات در انزوای خویش یا در میان جمع خاموش می نشینیم: موسیقی نگاه تو را گوش می کنم. گاهی میان مردم؛ در ازدحام شهر غیر از تو، هرچه هست فراموش می کنم. گویند این و آن به هم ـآهسته ـ: هان و هان! دیوانه راببینید! بیخود، چو کودکان، لبخند می زند! با خود،چگونه گرم سخن گفتن است؟!آه، من، دور از این ملامت بیگاه، همچنان، سرمست، در فضای پریخانه های راز شاد از شکوه طالع و بخت موافقم. آخر،چگونه بانگبر آرم که: ـ عاقلان! دیوانه نیستم، به خدا سخت عاشقم!
فریدون مشیری
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 17:39 توسط زهرا عاطفی
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 19:39 توسط زهرا عاطفی
|
|
||
|
|
|
|
|
فروغ من ازدحام کوچه دیگر خوشبخت نیست عابران کوچه همگان در آرزوی آرمیدن در جایگاه تواند بدون نیاز به دریچه ای! و من هم همانند اینان آرزوی آرمیدن در کنار تو و جای تو را دارم دریچه ای نمی خواهم که ازدحام غم آلود کوچه محزون را بشنوم اما با تو موافقم چراغی می خواهم که تاریکی وهم آلود دلم را روشن نماید چراغی می خواهم که تاریکی دنیا را به روشنی مبدل سازد زیرا که تاریکی دنیا به روشنایی خورشید غلبه کرده وه که چه آرزو مندم از دنیای زندگان به ظاهر زنده وارد دنیای مردگان به حقیقت زنده شوم فروغ من! فروغ من زندگی من بی فروغ گشته و من زندگی بی فروغ را نمی خواهم فروغ من مگر نه اینکه عشق فروغ زندگی است و اینک که زندگی بدون عشق آغاز می شود زندگی بی فروغ است، بی فروغ، بی فروغ تازه می فهمم تلخ گفتن و تلخ نوشتنت را ای عاشق همیشه زنده تاریخ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 10:19 توسط زهرا عاطفی
|
|
||
|
|
|
|
|
همچون سنگ آذرینم که وجودم در گرمای عشقت ذوب می شود و در چشم بر هم زدنی در سرمای نگاهت متبلور می شوم
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 18:30 توسط زهرا عاطفی
|
|
||
|
|
|
|
|
مگر نه اینکه آمده ام از بهر آرامش تو؟
مگر نه اینکه گفته ام سینه ام یگانه جایگاه اشکهای نریخته توست؟ و مگر نه اینکه زنده ام برای نفس کشیدن نفس هایت پس ببار رگبار بیرحمانه حس های منفورت را بر روح و تنم اما دوستم بدار |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 18:28 توسط زهرا عاطفی
|
|
||
|
|
|
|
|
دشت های جدایی چه بیکران آفریده شدند در پهنه خیالم
اما چه خوشبینانه پر از آشتیم هنوز! و آبشار سکوت جاریست میانمان اما من ماهی وار بر خلاف جریان به آن سوی آبشار شنا می کنم هنوز نیروی سحرآمیز عشق آرامش زیبایی را بعد از تلاطم مژده می دهد مرا پس شنا کن شتاب کن و بجنگ ای ماهی کوچک آنقدر بشکن تا شکستن بیاموزی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 19:50 توسط زهرا عاطفی
|
|
||
|
|
|
|
|
به نابوديم کشوندي تا بدونم همه بود و نبود من تو بودي، بدونم هرچي باشم بي تو هيچم،بدونم فرصت بودن تو بودي همه دنيا بخواد و تو بگي نه،نخواد و تو بگي آره...تمومه همين که اول و آخر تو هستي،به محتاج تو محتاجي حرومه پريشون چه چيزاکه نبودم،ديگه مي خوام پريشون تو باشم تويي که زندگي مو آبرومو بايد هر لحظه مديون تو باشم فقط تو مي توني کاري کني که دلم ازاين همه حسرت جدا شه به تنهاييت قسم تنهاي تنهام اگه دستم تو دست تو نباشه
پیغام رسیده از دوست خوبم راحیل |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 21:21 توسط زهرا عاطفی
|
|
||
|
|
|
|
|
واپسین قطرات جام صبرم را با بی صبری نوشیدی و اکنون من مانده ام با بی صبری و جامی تهی باش تا زمانی که جام صبرت تهی گردد و آن زمان من ...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 21:31 توسط زهرا عاطفی
|
|
||
|
|
|
|
|
لبهایت طعم عشق می دهند و چشمهایت رنگ زندگی
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 9:16 توسط زهرا عاطفی
|
|
||
|
|
|
|
|
دوست داشتنت شوق آینده را به من می دهد و دوست داشتنم هراس فرداست
از دل گفته های زندگیم به هنگامه بیقراری |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 16:39 توسط زهرا عاطفی
|
|
||